ماه من
و در همسایگی خورشید کلبه ای خواهم ساخت از پرتو های نور با تو من چون باد رها خواهم بود از اندوه و غم با تو من واژه های زیبای شعر خواهم شد و قطره های عشق و خواهم بارید بر این لحظه های سرد... با تو من سرشار از زیستن خوا هم بود... در فضای سرد و بی روح زندگی ام دیر وقتیست عشق از نفس کشیدن افتاده است٬ واژه ها نیز پرپرشده اند و نبض شعر از زدن وامانده است. شعرها نیز انگار هم بالین خاطرات آن روزهای زیبا برای ابد لای ورقهای دفترم خوابیدند٬ مردند و دفن سطورهایش شدند... در این بیابان برهوت منم چون تک درخت خشکیده ای که برگهای انگیزه و احساسش هم دوش بادهای سرگردان به هجرت رفته اند و سایه تنهایی بر سقف دلم سایه انداخته است. اینجا زندگی کردن دشوار است چون با هم بودن نیست٬ مهر و عاطفه نیست٬ دوستی نیست... شاید برای همین با گذر زمان دلتنگی ها وسیع تر و وسیع تر می گردند و تنهایی ها قد می کشند٬ قد می کشند و بزرگتر می شوند... آه که درونم چقدر خالیست از شور زندگی، آه که چقدر دلم تنگ است برای گذشته ها، برای گذشته هایی که گذشتند و هیچگاه بر نگشتند... با توام از من اگر بپرسی می گویم به عظمت دلتنگی هایی که گریبانم می شوند وقتی که نیستی وقتی که خاموشی و سکوت می کنی دوستت دارم... امّا در حیرتم تو عشقت را به چه مانند می کنی آیا ذره ای دلتنگم می شوی تا بتوانی عشقت را بهش تشبیه کنی؟ قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمان را بیدار کند قایق از تور وتهی ودل آرزوی مروارید همچنان خواهم راند نه به آبی دل خواهم بست نه به دریا-پریانی که سر از آب بدر می آرند و در آن تابش تنهایی ماهیگیران می فشانند فسون از سر گیسوهاشان همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند دور باید شد دور مرد آن شهر اساطیر نداشت زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود هیچ آیینه تالاری سر خوشی ها را تکرار نکرد چاله آبی حتی مشعلی را ننمود دور باید شد دور شب سرودش را خواند نوبت پنجره هاست همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند پشت دریا ها شهری ست که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است بام ها جای کبوتر هایی ست که به فواره ی هوش بشری می نگرند دست هر کودکده ساله شهر شاخه ی معرفتی ست مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله به یک خواب لطیف خاک موسیقی احساس تو را می شنود و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد پشت دریا ها شهری ست که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند پشت دریا ها شهری ست! قایقی باید ساخت . . . ***سهراب سپهری*** دوست دارم كز غم جانسوز عاشورا بميرم
***حبيب چايچيان*** آمدی! همه شادی هایم را نثار آمدنت کردم با رفتنت تمام غمهای دنیا را نثار عشقم کردی من حاضر بودم تمام زندگی ام را به پای خوشیهایت بریزم اما تو حتی لبخند را هم بر لبهایم حرام کردی اما عزیز من همه اینها برایم دوست داشتنی اند، هر چیزی که هدیه تو باشد برایم دوست داشتنی است، حتی غم و اندوه. مگه نه اینکه می گویند "هر چه از دوست رسد نیکوست" می خواهم اسمت را بر رخ مهتاب بنویسم تا هر جا باشم سقف نگاهم باشد در اوج تاریکی فانوس راهم باشد نیمه هر شب چراغم باشد در دلتنگی مرحم داغم باشد در نگاه بی وسعت دریا منم چون قایقی شکسته در انتظار رسیدن به ساحل چشمانت منم آنکه در حس غریبانه غروب و در کوچه پس کوچه های سکوت شب به دنبال تو می گردد و اما تو ای نازنین من چه بیگانه وار نگاه از من دریغ می داری و مرا این چنین در خاطر زمان تنها می گذاری... چشمانم را که می بندم از خود که عبور می کنم رنگ چشمانت آنطرف تر پیداست که سبزتر از بهار به من خیره می شود دراوج زیبایی و اما من شکسته تر از پاییز زندگی را در تو می جویم . . . ازمن مپرس ازچه می نویسم تفسیر واژه هایم را در صفحات نگاه خود بجوی نگاه تو که دیروز گرمی لحظه هایم بود و امروز گرمی نفس های شعرم شعرهایم که به تفسیر فلسفه نگاهت نشسته است و در وصف خطوط دستان چروکیده ات صف آرایی می کند خطوط دستانت که هر کدام برگه ایست از مفهوم عشق... تو... تو ای تمام زیستن بی تو حتی ماه هم با من غریبی می کند در غربت تاریک این شبهای تنهایی بی تو خورشید هم دیگر دلگیر می تابد باران سرد میبارد و انگار دیگر پیمودن این لحظه ها ناممکن شده است برایم بی تو... آه چه بگویم از پیوند فاصله ها فاصله ها که اینگونه میان من و تو دیوار کشیده است و من امروز تو را تنها میان خاطره هایم می جویم و در سردی احساس این ترانه ها که تو را وصف می کنند کاش تو زودتر بیایی مادر... ![]()

![]()
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!
***قیصر امین پور***![]()
![]()

![]()
بنده آنگه باشم او را كز غم مولا بميرم
ميكُشد شرمم كه بعد از او نفس آيد هنوزم
جاي دارد كز غم اين زندگانيها بميرم
كاش سيلي گردد اين اشك غمش كآيد زچشمم
تا مگر ويران كند بنياد عمرم را بميرم
ميزنم خود لاف عشق اما شود ثابت زماني
چون رسم بر كوي جانان جان دهم آنجا بميرم
كاش سر بر تربت كويش نهم در آخرين دم
در جوار قتلگاه زاده زهرا بميرم
كشته شد جان جهاني مرگ بر اين زندگاني
زندگي آن است كز اين محنت عظما بميرم
هر طرف گلچهرهاي در خاك و خون افتاده بيجان
يارب از داغ كدامين لاله حمرا بميرم
از براي قاسم و اصغر نثار اين جان نمايم
يا كه از داغ حسين و اكبر ليلا بميرم
يا كنار نهر علقم، دست غم بر سر بكوبم
وز غم ناكامي آن تشنه لب سقا بميرم
آرزو دارم «حسانا» چون رسد عمرم بپايان
در حريم قدس اين گلخانه دنيا بميرم ![]()
.jpg)
گفتم چه وقت گفتا کنون
گفتم چه وقت گفتا کنون
گفتم سبب گفتا جنون
گفتم نرو خندید و رفت
گفتم سبب گفتا جنون
گفتم نرو خندید و رفت
گفتم که بود گفتا که یار
گفتم چه گفت گفتا قرار
گفتم چه گفت گفتا قرار
گفتم چه زد گفتا شرار
گفتم بمان نشنید و رفت
گفتم چه زد گفتا شرار
گفتم بمان نشنید و رفت
آندم بریدم از زندگی دل
که آمد به مسلخ شمر سیه دل
او می دوید و من می دویدم
او سوی مقتل من سوی قاتل
او می دوید و من می دویدم
او سوی مقتل من سوی قاتل
او می نشست و من می نشستم
او روی سینه من در مقابل
او می کشید و من می کشیدم
او از کمر تیغ من آه باطل
او می برید و من می بریدم
او از حسین سر من غیر از او دل
او می برید و من می بریدم
او از حسین سر من غیر از او دل
آندم بریدم از زندگی دل
که آمد به مسلخ شمر سیه دل
او می دوید و من می دویدم
او سوی مقتل من سوی قاتل
او می دوید و من می دویدم
او سوی مقتل من سوی قاتل
او می نشست و من می نشستم
او روی سینه من در مقابل
او می کشید و من می کشیدم
او از کمر تیغ من آه باطل
او می برید و من می بریدم
او از حسین سر من غیر از او دل
او می برید و من می بریدم
او از حسین سر من غیر از او دل
او می برید و من می بریدم
او از حسین سر من غیر از او دل![]()
حسین بیشتر از آب، تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. دکتر علی شریعتی
از هنگامی كه به جای شیعه علی (ع) بودن و از هنگامی كه بهجای شیعه حسین (ع) بودن و شیعه زینب (س) بودن، یعنی «پیرو شهیدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهیدان شدهاند و بس، در عزای همیشگی ماندهایم! دکتر علی شریعتی
مسؤولیت شیعه بودن یعنی چه، مسؤولیت آزاده انسان بودن یعنی چه، باید بداند كه در نبرد همیشه تاریخ و همیشه زمان و همه جای زمین ـ كه همه صحنهها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ باید انتخاب كنند: یا خون را، یا پیام را، یا حسین بودن یا زینب بودن را، یا آنچنان مردن را، یا اینچنین ماندن را ... دکتر علی شریعتی![]()
***دکتر علی شریعتی ***
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |















